امام حسن مجتبیعلیهالسلام فرمود، خدا عبدش را در خلقش مخفی کرده است، یعنی قشنگها را مخفی کرده است. شما احتیاطاً به همهی خلق احترام بگذار، سلام کن، شاید به عبدِ خدا برخورد کردی.
لیلةالقدر هم مخفی است. سه شبی را هم که میگویند شب قدر است، احتمال گرفتهاند. در تمام شبهای عمرت احتیاطاً بسم الله بگو، إنا أنزلنا بخوان، شاید آن شب، شبِ قدرِ شما باشد.
خداوند، رضایت خودش را نیز در تمام کارهای خوب مخفی کرده است. نماز، روزه، محبت. پس ارزش دارد که هر چه کار خوب است، انجام دهیم. خواستن شرط است، نه عمل کردن. انسان با خواستن، کارش را میکند.
سخنان مرحوم حاج اسماعیل دولابی، طوبای محبت، جلد1، صفحهhttp://www.procreo.jp/labo/
روی متن بالا کلیک کن ،صفحه مشکی بازمیشه
روش شروع کن به کلیک کردن
چی میبینی؟!
.... خیلی گل... مثل خودت
به سلامتيِ درخت! نه به خاطرِ ميوه ش،
به خاطرِ سايه ش.
به سلامتيِ ديوار!
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين كه هيچ وقت پشتِ آدم رو خالي نمي كنه.
به سلامتيِ دريا!
نه به خاطرِ بزرگيش، واسه يك رنگيش.
به سلامتيِ سايه!
كه هيچ وقت آدم رو تنها نميذاره.
به سلامتيِ پرچم ايران!
كه سه رنگه.
تخم مرغ! كه دورنگه.
رفيق! كه يه رنگه.
به سلامتيِ همه اونايي كه
دوسشون داريم و نمي دونن،
دوسمون دارن و نمي دونيم.
به سلامتيِ نهنگ!
كه گنده لات درياست.
به سلامتيِ ز نجير!
نه به خاطر اين كه درازه،
به خاطر اين كه به هم پيوستس.
به سلامتيِ خيار!
نه به خاطر " خ " ش
فقط به خاطر " یار" ش
به سلامتيِ شلغم!
نه به خاطر "شل " ش
به خاطر
به سلامتيِ كرم خاكي!
نه به خاطر كرم بودنش،
به خاطر خاكي بودنش
به سلامتيِ پل عابر پياده!
كه هم مردا از روش رد مي شن هم نامردا!
به سلامتيِ برف!
كه هم روش سفيده هم توش.
به سلامتيِ رودخونه!
كه او نجا سنگاي بزرگ هواي
سنگاي كوچيكو دارن.
مي خوريم به سلامتيِ گاو!
كه نميگه من،
مي گه ما.
به سلامتيِ دريا!
كه ماهي گنديده هاشو دور نمي ريزه.
مي خوريم به سلامتيِ اون
كه هميشه راستشو ميگه.
به سلامتيِ سنگ بزرگ دريا!
كه سنگاي ديگه رو مي گيره دورش.
به سلامتيِ بيل!
كه هرچه قدر بره تو خاك،
بازم برّاق تر مي شه.
به سلامتيِ دريا!
كه قربونياشو پس مي آره.
به سلامتيِ تابلوي ورود ممنوع!
كه يه تنه يه اتوبان رو حريفه.
به سلامتيِ عقرب!
كه به خواري تن نمي ده
(عرض شود كه عقرب
وقتي تو آتيش مي ره و دورش همش آتيشه با
نيشش خودش مي كُشه كه كسي ناله هاشو نشنوه)
به سلامتيِ سرنوشت!
كه نمي شه اونو از سر نوشت.
به سلامتيِ سيم خاردار!
كه پشت و رو نداره.
به سلامتي ، لامتي ، آمتي ، تي ، ي
روزی که به قرعه ای به نامم کردند محتاج به آب و تکه نانم کردند
از درد و گرفتاری دل پیر شدم با جرعه ای از عشق جوانم کرد
88/5/23
23:59
به مناسبت تولد بزرگ مرد تاریخ

عشق ما با یا علی آغاز شد ...........یا علی مشکل گشای راز شد
یا علی گفتیم و گوییم با ز هم........یا علی شد ذکر حق در ساز هم...(1382)
بر تمام شیعیان مبارک
خطبه همام را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
الا یا ایهالساقی ادر کاسا و ناولها...
ای ساقی جام را به گردش درآور که بی خود شویم...
می گویند حجاب عاشق همان هوشیاری وی است و به همین دلیل است که در نزد عرفا باده ، رمز بی خودی و مستی و بی خودی ، رمز معرفت انسان است
شیخ احمد غزالی می گوید: وصال عاشق و معشوق فراهم نیاید الا به شرط فنا. در همین حال مستی و بی خبریست که انسان خود را ندیده و در نتیجه ، معشوق یگانه می شود. عقل و هوشیاری و توجه به خود حجاب است و خود بینی...
نهایت محبت عشق است و غایت عشق بی خودی و فنای در معشوق... که مستی یک تقدیر ازلی است و نصیب ازل از آدمی دور نمی شود...
من مست می و مست می و مست ترنیم من مست تو و مست تو و بی دل و دینم
از خاک به افلاک گشودم پر پرواز بی بال و پرم . بین به کجا بال گشودم
ممنونم امید
این آفتاب سایه تو خانه خانه نیست
آواره می کنی که تو را جستجو کنم...
...
خدایا!
دست تمنایم همیشه بر درگاهت کشیده است
و پیشانیم بر آستانت ساییده
و می دانی که:
(( درحسرت دیدارتو آواره ترینم....هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست))
دلم تنگ شده ، به همین سادگی !
حضور تو را میطلبم بدون محدودیت
همچون رمضانت... اما نه برای یک ماه
بلکه برای همیشه و در تداوم زمان.
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتطر یار باش
دلبر توجاودان بر در دل حاضر است روزن دل برگشا حاضر وهوشیارباش...
12:45
88/3/9

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شدامروز چنان مستم از بادهی دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسهی من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بییار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهی دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد...
اگر چه خیلی کوچیکتم...! ولی خیلی بزرگ دوست دارم خدااااااا...!
به بزرگی خودت !
اوووووووووم.
.: عارفانه ها و عاشقانه های حاج محمد اسماعیل دولابی (ره) :.
* بسم الله كه بگویی دست تو همان دست خدا می شود و با دست خدا كه غذا بخوری سیر می شوی .
* انسانی كه طول امل و آرزوی دراز و زیاد دارد هر چه را خداوند به او داده و می دهد اصلاً نمی بیند ، چون حواسش جای دیگر است و به نداده هاست .
* خلوت كردن با خدا به این معنی است كه به فكر گذشته و آینده ات نباشی . قم فاغتنم الفرصه بین العدمین : برخیز و فرصت بین دو عدم – گذشته و آینده – را غنیمت بشمار .
* وقتی به خانه فقیرتر از خودت می روی و مهمان می شوی از خدا شاكر می شوی . وقتی به خانه غنی تر از خودت می روی و مهمان می شوی ، یا خدای ناكرده خودت خُلقت تنگ می شود و از خدا دلگیر می شوی و یا زنت به تو می گوید تو اصلاً به فكر زندگی ما نیستی ، اصلاً تو عرضه نداری . در نتیجه رابطه بین شما به هم می خورد . پس مصلحت در این است كه در امور دنیوی با پایین تر از خودت بنشینی .
مصباح الهدی
http://ostad-tayyeb.blogfa.com
با عشق تو ای دوست وضو ساخته بودم دنبال نگاهت گره انداخته بودم
بستم پی قد قامت تو قامت خود را آنگه که به خود آمده دلباخته بودم
87/10
18:20
**************************
در فصل خزان بهار کردی ای عشق مرا شکار کردی
آن لحظه شیرین نگه درنگه تو دیدم گل من چه کار کردی
87/10
18:30
*************************
جزعشق توای عشق!به دل هیچ کسی نیست این عشق به دل خورده گره راهوسی نیست
باید که لب قند تو را زود چشیدن اکنون که میان من و تو جز نفسی نیست
88/01/10
17:00

عشق
(عین
شین
قاف...
با ترکیب همین حروف ساده!)
آنچه همواره در یاد من است.
دوست...
آنچه همواره در نظرم.
عشق ورزیدن...
و دوست داشتن...
آنچه همواره بدان می پردازم
... خدایا !
دوستت دارم
بینهایت...
و ای عشق !
تو را نیز به اندازه ی همان بینهایت...
87/11/14
13:40

تکرار می شود
دل تنگ می شود
تکرار می شوم !
دلتنگ می شوم
وقتی ...
دلم برای دل نوشته تنگ می شود
دلتنگ میشوم...
تکرار می شوم...
تکرار میشود
تکرار...
دل...
قربونت برم خداجون
دارم توی نعمتهات غرق می شم
شکرت ، شکرت ، شکرت...
نمیدونم "شکر" و "دوست داشتن" رو چه جوری بگم که تکراری نباشه ؟!
ضعف ، ضعف ، ضعف !
تسلیم ، تسلیم ، تسلیم...!
87/9/25
13:55

ای علی؛ همیشه فکر میکردم
که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت،
و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم!
ای علی من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم،
زیرا تو بزرگوارتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی.....
ای علی گفتی که هرکس گفتنیهایی دارد - و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنیهای
اوست. و من اضافه میکنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی دیگر به اندازه
ناگفتنیهای است که میتوانم با او در میان بگذارم - و از این ناگفتنیها که میخواستم
بازگو کنم، بی نهایت داشتم..............
ای علی من دردمندم، دل شکستهام، زیر کوهی عظیم از ظلم و ستم کوفته و
پژمرده شدهام، دیگر صبر و تحملم به پایان رسیده است. خواستم از فرصت محالی که
بدست آمده بود استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی بیاسایم، خوش
داشتم که وجود غم آلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم، و تو، نی وجودم،
سرود عشق، و آوای تنهایی، و آواز بیابان و موسیقی آسمانم را بشنوی.
میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم، میخواستم که پردههای
جدیدی از ظلم و ستم را که به شیعیان علی و حسین میگذرد به تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسه بازیهای کثیفی را که از
زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی؛ شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ
"بنت جبیل" رفته بودم و چند روز را در سنگرهای متقدم "تل
مسعود" در میان جنگندگان "امل" گذراندم
فقط یک کتاب با خودم بردم و آن (کویر) تو بود. کویری که یک عالم معنی و غنا داشت،
و مرا به آسمان ها میبرد و به ازلیت و ابدیت متصل میکرد، کویری که در آن آوای
عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرامیدم، به ملکوت آسمان پرواز میکردم و در
دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم.ای علی؛ تو نماینده به
حق محرومین و زجر دیدگان تاریخی، و من ناله درد مندان را از حلقوم تو میشنوم،
خروش اعتراض آنها را در فریاد رعد آسای تو مییابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را
از دریچه چشم تو میبینم که زیر تازیانه جالادان فرعون جان میدهندو زیر تخته سنگها
دفن میشوند، و من صدای خرد شدن استخوانهای نحیف آنها را زیر تخته سنگها میشنوم،
و ضجه درد مندان و ناله زجر دیدگان دلم را به درد میآورد.
ای علی؛ دین داران متعصب و جاهلان تو را به حربه تکفیر
کوفتند، از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نکردند، و غرب زدگان که خود را به دروغ روشنفکر مینامند، تو را به تحمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند، و
رژیم شاه نیز که نمیتوانست تو را تحمل کند، و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره شهید کرد.
قسم به غم که تا روزگاری که دریای غم بر دلم
موج میزند،
ای علی تو در قلب من
زنده و جاویدی.
.
قسم به ناله درد مندان و
آه بینوایان، و اشک یتیمان، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد،
تو ای علی در جوش و خروش زنجیریان و محرومان
حیات داری

باران غمت که نم به نم می آید این عشق تو هم قدم قدم می آید
درد دل من گوش کنی یا نکنی دردیست به جان که دم به دم می آید
به نام حقانیت وجودت
یا حق ، یا کریم
یا رحمان و یا رحیم
خدایا !
نه راه و روش خواستن می دانم
نه چگونه نامه نوشتن آموخته ام
نه زبان سخن گفتن فصیح دارم
و نه دست و دل خالصی برای دعا !
اما محتاجم به اینکه بنویسم :
آفریدگارم
به حرف دل بی قرار ساده ی من گوش می کند.
اگر چه ایمان داشتم ،
اما با این سرعت به مراد دل رسیدن خیلی غیر منتظره بود !
پیش از آن که لب به خواستن بگشایم
و دستی به نوشتن برآرم؛
به من فهماندی که
نگفته هایم را شنیدی
و ننوشته هایم را خواندی.
خدایا !
توان شکر نعمتهایت را در مقام و مرتبه اش ندارم
که فضل تو بینهایت است و توان من اندک.
این اندک مرا بپذیر.
و خود یاورم باش
تا از شر شیطان و عقده های شیطانی مصون بمانم.
و لیاقت کسب علم و دانش را فقط برای رضای خودت نثارم کن
تا آن کنم که تو می خواهی ، نه آن چه خود می خواهم .
(( رب هب لی حکما" و الحقنی باالصالحین.
واجعل لی لسان صدق فی الآخرین.
واجعلنی من ورثة جنة النعیم.))
((پروردگارا ، به من دانش عطا کن و مرا به صالحان ملحق
فرمای
و برای من در میان آیندگان آوازه ی نیکو گذار.
و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان. ))
آمین یا رب العالمین
87/7/18
19:00
به گمانم صفت عشق هویدا شده است
می و معشوقه و من ،میکده معنا شده است
این چه سرّیست ندارد دلم آرام و قرار
به گمانم به ره عشق تو شیدا شده است
مرهم زخم دلم شعر و غزلهای تو بود
مطلعی گو که بگویم سوژه پیدا شده است
این نه آن عشق قدیم است که سرگردان بود
چشمه ای بود که با یاد تو دریا شده است
ترسم از چشم رقیبم که بود تنگ نظر
دل به اندیشه این کار به صحرا شده است
گر چه گاهی به نگاهی هردو دنیا شده است
گاه گاهی به نگاهت قفل دل وا شده است
تو و عشق و من و می رونق هر میکده ایم
کار نقد است که دل در پی دنیا شده است
87/7/17
09:00
((بنده من تقرب نمیجوید به چیزی نزد من كه محبوبتر باشد نزد من از آنچه بر او واجب كردهام و هر آینه بنده من به وسیله نوافل و مستحبات به من تا آنجا نزدیك میشود كه من او را دوست میدارم و چون او را دوست داشتم من گوش او میشوم كه با آن میشنود و چشم او میشوم كه با آن میبیند و زبان او میشوم كه با آن سخن میگوید و دست او میشوم كه با آن میگیرد، اگر مرا بخواند اجابتش میكنم و اگر از من چیزی بخواهد به او میدهم.))
بنابراین حدیث، انسان بر اثر مقام قرب ربوبی تا آنجا پیش میرود كه خواست و ارادهاش به اذن خدا مانند خواست و اراده حق تعالی در جهان عمل میكند. دیدنش، دیدن خدا و شنیدنش، شنیدن خدا و دستش دست خدا میشود. یعنی همه اعمال او رنگ خدایی پیدا میكند و میتواند در عالم خارج به اذن خدا دخل و تصرف كند. به بیان دیگر میتواند حاكم بر قوای طبیعی شود. از اینها گذشته، او در این مقام مستجاب الدعوه میشود. یعنی هر گاه از خدا چیزی بخواهد،خدا هم به او میدهد.
«اِنِّ لِلّهِ عِباداً اطاعُوُه فِیما ارادَ فَاَطاعَهُمْ فیما اَرادوا یَقُوُلُونَ لِشَّیءٍ كُنْ فَیَكُوُنَ ؛ برای خداوند بندگانی است كه خدا را در آنچه اراده كند، اطاعت میكنند. پس خدا نیز آنها را در آنچه بخواهند، اطاعت میكند. آنها به چیزهایی كه بخواهند، میگویند بشو! پس میشود.»
************
وام گرفته از :http://tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/Miscellaneous/2008/6/26/69084.html
رمضان آمد و رفت و دل من تنها ماند
چه کنم باز خدایا سینه با غمها ماند...
خدایا !
رمضان را بر من تمام مکن بلکه در من امتداد بده
و توففیق عمل به واجبات و ترک محرمات را به من عطا کن
آمین یا رب العالمین
۸۷/۷/۱۳
۰۰:۴۰
*****************
از نظرات دوست عزیزم احسان (در ارتباط با پست قبلی):
((عشق نه تنها مرکب حرکت است بلکه خود قطب نمائیست که مقصد حرکت را نشان می دهد . اگرچه بی عشق مجازی رسیدن به حق لطف و صفایی دیگر دارد لیکن احساس ذره ای از عشق مجازی که نمونه کوچکی است از عشق حقیقیست میتواند عطش رسیدن به آن حق را بیشتر کند و آنچنان ذوقی در ادم بوجود آورد که تصور و توصیف آن از ذهن بشری خارج است . کافی است اندکی به اطراف نگاه کنید اکنون چشمان شما باز تر شده شما جرعه ای از عشق را چشیده اید عشق به کسی که ذره ای از روح خدا را درون خود دارد پس چرا به دنبال کل نروید که به دنبال ذره باشید . خود ذره ای بیش نیستی و بدنبال مبدا و معبود خود میروی و انگاه که او را بیابی آنچنان از شوق لبریز خواهی شد که تصور و توصیفش از این بنده ناچیز کمترین بدور است . لیکن مرکب حرکت را فراموش نکن که حداقل ذره ای از روح الهی را با خود داشته باشی و اندک رفع عطشی کرده باشی کافی است دل به هوس نبندی و تنها حتی در این را او را در نظر آری که نیست چیزی بالاتر از خدای یگانه تنها معبود هستی و تنها مقصد حرکت . مقصد معلوم ولی مرکب پای پیاده نیست و تو دست خالی نمیتوانی به او برسی . قدر نعمتهای او را بدان نه تنها در ماهی که گذشت که درهای رحمت واسعه او همیشه باز است . همه ماه ها ماه میهمانی خدا و همه راه ها به او ختم میشود .
التماس دعا
من کمترینم))
محتاجیم عزیز...
يا قاضي الحاجات

خدايا !
من به خيري که تو نازل فرمايي محتاجم.
برحمتک يا الرحم الراحمين
( قسمتي از آيه 24 سوره قصص)
************************
به ياد دارم که استادم مي گفت :
((عشق
مرکب حرکت است
نه مقصد حرکت.))
و من دريافتم
که اگر مقصد مشخص باشد
پياده هم مي توان
پاي در راه نهاد و سفر آغاز نمود
اگر چا شايد سخت و طاقت فرسا...
(( گر مرد رهي ميان خون بايد رفت
وز پاي فتاده سرنگون بايد رفت ))
**************************
در مکتب ما شد عشق برتر
بي باده ز درد ديده شد تر
گفتا که زعشق مرکبي ساز
گر نيست سفر پياده خوشتر
۸۷/۷/۷
۲۳:۳۰
اللهم صل علی محمد و آل محمد
بسم الله النورخدایا !
من بنده ی توأم و در بند تو .
چگونه است که در بند دنیا مانده ام؟
بندم را بگشا
پیش از آن که بند بند وجودم را از هم بگشایی.
برحمتک یا الرحم الراحمین .
******************
دوش ، من حلقه بگوش دل دیوانه شدم
بی سبب نیست خدایا که به ویرانه شدم
مجلسی بود و شب قدر و من خسته ز می
قدر نشناخته مجلس پی کاشانه شدم
روزگاری شد و حسرت به دلم ماند و نشد
که به جانانه رسم ، در پی بیگانه شدم
گاهگاهی هوسی بود و به دردم نرسید
آن دعاهای سحر ، وز پی میخانه شدم
سببی ساز و خدایا تو به فریاد برس
ساقیا می بده امشب که به پیمانه شدم
87/7/1
19:15
چون جان همی خواهم تو را ای دوست
دل را به جرم عاشقی بردند
رحمی ! نسوزاند خدا ای دوست
******************
می شد همه گفتار بگویم ای کاش
افسوس دوباره شد همان کاسه و آش
در فکر رسیدنش خیالم خوش بود
فالی زدم آمد به خیالش خوش باش
87/6/31
11:00
خدايا !
مسئوليت هاي شيعه بودن
را
- كه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن
و علي وار پرستيدن وعلي وار انديشيدن
وعلي وار جهاد كردن
وعلي
وار كار كردن و علي وار سخن گفتن وعلي وار سكوت كردن و... است -
را تا آنجا که در توان این بنده ی ناتوان علی است ، همواره فرایادم آر .
( دکتر شریعتی )
دوش وقـت سحــــر از غصــه نجاتــم دادنــد
واندر آن ظلمــت شب آب حیـــاتــم دادنـــــــد
بیخــود از شعشعــه پــرتو ذاتــــم کـردنــــــد
بــاده از جــام تجلـــی صفــاتـــم دادنــــــــــد
چــه مبــارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قــدر که این تـــــازه براتـــم دادنــــد
بعـــد ازین روی مـــن و آینـــه وصف جمـال
که در آنجـــا خبــر از جلــوه ذاتــم دادنــــــد
من اگـــر کامروا گشتــم و خوشدل چه عجب
مسـتحـق بــودم و اینــها به زکــاتـــم دادنـــــــد
هـــاتف آنروز بمـــن مژده این دولــــــت داد
کــه بــدان جوروجفــــا صبــر و ثباتم دادنــد
این همـــه شهــد وشکر کــز سخنــم میریـزد
اجر صبریست کــزان شاخ نبـــــاتـــم دادنـــد
همـت حافظ و انفـــاس سحــر خیزان بــــــود
کـــه زبنــد غـــم ایــام نجـــاتــــــم دادنــــــــد
(( فتعالی الله الملک الحق لااله الا هو رب العرش الکریم ))
خدایا امروز از تو می خواهم اما برای همیشه.
یاریم کن جز در راه رضای تو گام بر ندارم ،
با تمام توان .
و جز به رضای تو نیاندیشم ،
با تمام تلاش.
الهی ، ای آنکه تو را نیازی به تفسیر نیست!
مرا بر دانائیم گمراه مگردان
و بر ایمانم مغرور !
بذر ریا را به دست خویش در این سرزمین پاشیدم ،
گویی که جز به آتش تو درمان نیست. (خود به درمانش آگاهی پس همان کن. )
خدایا !
دردی تازه تر و ناب تر بر جانم ریز
تا صفای این صراحی می را دریابم .
خدایا !
پناه می برم به تو از روزی که بر من بیچاره بگویی "دور شو و با من سخن نگو ." !
ای شنونده ی دانا !
مگر من جز تو که را دارم ؟!
که (( در بهشت ! تنها بودن سخت تر از کویر است .))
رب اغفر و ارحم و انت خیر الراحمین.
۸۷/۶/۲۸
۰۵:۳۰
امشب دل من هوای فریاد گرفت
بیچاره سراغ از دل فرهاد گرفت
من بودم و ساقی و می خم باقی
دیدم که چگونه همه بر باد گرفت !
*****************
دیشب به هوای دل سر حرف آمد
با قافله و ساز و دهل ، دف آمد
آمد به گذشت از دل پر دردش
افسوس که ناگهان به سر، برف آمد
******************
دیشب غم دل دوباره از یاد برفت
یک جرعه ز می، زدیم و بر باد برفت
من ماندم و دل شاد و سراپا سرمست
چون دید فسانه را ، چو فرهاد برفت
****************
کوته نظر است آن که را عشق نظر نیست
خیرانه سر است آن که او چشم به در نیست
یک نکته ز عشق من شنو ، دل هشدار
کاین عشق من و تو هیچ سر به سر نیست
***************
رو درس بخوان و در پی ساز مشو
زان خسته شو ، تکرار شو ، آواز مشو
آمد که نصیحتی کند ، من گفتم
با ساز خوش است این دلم ، آز مشو
***************
من با می و یاد او ، گناه است هنوز
من باشم و عشق ، اشتباه است هنوز
این اسب چموش عشق در خاطر من
بی ضرب لجام ، سر به راه است هنوز !
***************
هر چند که از عشق زمینی مستم
من در به درم ، زجستجو ننشستم
یا رب تو دل تنگ مرا خرده مگیر
حافظ تو کجایی که بگیری دستم ؟!
۸۷/۶/۲۷
05:30
خدایا !
گفته ها را گفتم
و تو آنقدر شنوایی
که نگفته های مرا هم شنیده ای
می خواهم بنویسم
اما شک می کنم
به اینکه نوشتنم برای چیست !؟
خدایا !
پناه می برم
از ریا
ریا...
و ریا
نمی خواهم آن را بر من حلال کنی
بلکه از من دورش ساز
می دانی که
بدون نوشتن به آرامش نمی رسم !
می نویسم تا بدانم زنده هستم
و بر خواسته خود
در طول زمان آگاهی یابم
خدایا !
آنچه به صلاح من است
آن را برایم مقدر کن
و آنچه را از خواستنی هایم
به صلاحم نیست
به صلاحم کن !
و آنگاه بر من مقدر.
خدایا !
اگر روزی لیاقت میزبانی جمع نصیبم شود
از آن می ترسم
که میهمان چیزی بخواهد
و من برآوردن نتوانم
من بنده ام و این بر من موجه
نعوذ بالله
تو کجا و ت - ر- س
تو کجا و ن – ا – ت – و- ا- ن- ی
که تمام صفات در تو تمام است
و آنچه از خوبی در وجود بندگانت جاریست
نقطه ایست از دریای وجود تو
خدایا !
از ماهها
نه ، از سالها
نه ، از روز ازل
سفره ای گسترده ای
و بندگان را بر آن میهمان نموده ای
بندگان را !
و تو میزبانی بندگان را !
آنگاه که رحمتت
بر سرزمینی به باریدن گیرد
پستی و بلندی را یکسان است
خدایا !
در میهمانی ات
از اولیاء خاص و مقربان درگاهت
تا گناهکاران و حقیرانی چون مرا فرا خوانده ای
جایگاه بالا و پایین در میهمانی ات بی معناست.
خدایا !
چون وقت پذیرایی فرا رسد
هر کس را آن می دهی که می خواهد
پس خدایا !
چگونه خواستن و چه خواستن را به من بیاموز.
خدایا !
من چشم بر خواسته اولیاءت داشتم (تقلب نکردم ،کار تو عیان بود )
و امروز چیزی را دیدم که نخواستن نتوانستم
خدایا !
من حقیرم ،قبول !
که حقارتم را برمن اثبات کرده ای
ضعیفم ، قبول !
که ضعفم را نشانم داده ای
اما اینها از خصوصیت بنده است
گر چه لایق نیستم
اما وقتی به میهمان ات کشاندیم
و در برابر چشمانم از اولیاءت پذیرایی نمودی
خود می دانستی
در وجود بنده ی حقیرت دلی نهاده ای
چگونه به آنچه دیده ام ، نبستن دل توانم !
و نخواهم ، آنچه را که می خواهم !؟
(( چو دیدی یتیمی سر افکنده پیش
مده بوسه بر روی فرزند خویش))
خدایا !
ابتدا قدرت درک مرا بالا ببر
و لیاقت پذیرش الطافت را نصیبم فرما
آنگاه گنجایش قلب کوچکم را وسیع کن
_(( آنگاه قراضه ریزه قلبم را مفتاح خزائن در معنا کن ))_
و بعد...

یا رحمان و یا رحیم !
یا الرحم الرحمین !
یا قاضی الحاجات !
یا الله ...!
از قرآنی که در این ماه عزیز
بر بنده ات نازل ساختی
بنوشانم ، سیرابم کن
بر قلبم ریز ، سرشارم کن
خدایا !
خودت را می خواهم
چون تو سرپرست منی ( الله ولی الذین ... )
و من جز در آغوش تو آرامش نمی یابم
خدایا !
خودت به اینجا کشاندیم که بخواهم
من از خواستن چیزی نمی دانستم
تو خواستن آموختی !
اکنون من خواستنم را خواستم
میزبان تویی
و پاسخ میهمان با توست.

آمین یا رب العالمین
۸۷/۶/۲۶
۰۷:۰۰
بر آنچه روزهاست
به نام عشق
در وجود ساده ی من جاریست...
افسوس به اینکه
زمانه از وجود آن خالیست!
**********************
تلاش میکنم
رنج می برم
درد می کشم...
اما بیهوده !
راستی
این احساس
چقدر مثل من سبک مغز است...!
**********************
چقدر غمگینانه است
عشقت را نثار آن کنی
که از عشق
جز سه حرف نمی شناسد
و از گلی که تقدیمش کرده ای
جز تکه چوبی که میان انگشتان نرم
آزارش می دهد
چیزی نمی بیند !
******************
دلم عجیب گرفته است !
هر وقت درد عشق
عاجزم می کند
آنگاه...
چماق ـ ـ ـ را بر سر خود می کوبم
و از درد ـ ـ ـ بر خود می گریم
(( دم به کله مي کوبد
و شقيقه اش دو شقه مي شود
بي آن که بداند
حلقه آتش را خواب ديده است
عقرب عاشق ! ))

خدایا !
درد دارم
و تحمل نه...
چگونه حرفی بگویم که کفر نباشد!
مگر نه از بیم مرگ
بر گرسنه مردار حلال می شود !
پس ای خدای حکیم
یا تحمل نثارم کن
و یا کفر را بر من حلال !
اما...
دردم را از من مگیر !
آمین یا رب العالمین
۸۷/۶/۲۳
نزدیک افطار
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،
سرمست بدم چو کردم اين عياشی
با من به زبان حال میگفت سبو:
من چون تو بدم، تو نيز چون من باشی!
۶۸
زان کوزهی می که نيست در وی ضرری،
پر کن قدحی بخور، بمن ده دگری؛
زان پيشتر ای پسر که در رهگذری،
خاک من و تو کوزه کند کوزهگری.
۶۹
بر کوزهگری پرير کردم گذری،
از خاک همی نمود هر دم هنری؛
من ديدم اگر نديد هر بیبصری،
خاک پدرم در کف هر کوزهگری.
۷۰
هان کوزهگرا بپای اگر هشياری،
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشت فريدون و کف کيخسرو،
بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟
۷۱
در کارگه کوزهگری کردم رای،
در پلهی چرخ ديدم استاد به پای
میکرد دلير کوزه را دسته و سر،
از کلهی پادشاه و از دست گدای!
۷۲
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است،
در بند سر زلف نگاری بوده است؛
اين دسته که بر گردن او میبينی:
دستی است که برگردن ياری بوده است!
۷۳
در کارگه کوزهگری بودم دوش،
ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش؛
هر يک به زبان حال با من گفتند:
«کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش؟»...
۷۸
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد.
۷۹ *
چون درگذرم به باده شوييد مرا،
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا،
خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟
از خاک در ميکده جوييد مرا.
۸۰ *
چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب،
گر بر سر خاک من رسد مخموری،
از بوی شراب من شود مست و خراب.


